ذبيح الله صفا

751

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

شاعران را گرچه غاوى خواند در قرآن خداى * هست ازيشان هم به قرآن ظاهر استثناى من يارب از فضل و كرم سيراب كن طبع مرا * ز آنكه از حدّ تجاوز رفت استسقاى من * * « 1 » اى به روى خوب تو اقبال را فرخنده فال * سِدْره را تعظيمِ قَدرت داده صدره گوشمال شرع را بر پاى كرده دست خيبر گير تو * عرش را بر سر نهاده دست تو پاى كمال از نسيم گلشن لطف تو جنت يك نصيب * وز سرا بُستانِ تعظيم تو طوبى يك نهال اخترى بر اوج تو صد ماه ليكن بىمحاق * لمعه‌يى از راى تو صد مهر ليكن بىزوال از تو اندر پادشاهى پادشاهى را شكوه * وز تو اندر آفرينش آفرينش را كمال نسبت دست تو مىكردم به دريا عقل گفت * رسم دانش نيست كردن نسبت دريا به تال « 2 » سعى ننمايد قضا بر قسمت ارزاق خلق * تا ز صدر منصب قدر تواش نايد مثال روى دولت بر خلايق باز نگشايد همى * تا نگيرد آسمان از دفتر بخت تو فال گر زند شخص شكوهت پاى تمكين بر زمين * ور گشايد دست قهرت تيغ كين بر چرخ زال بگسلد گاو زمين را پاى تمكين از سُرون * بفگند شير فلك را تاب شمشير تو يال گر سواى قافِ قَدرت در خيال آرد خرد * در زمان سيمرغ فكرش را بسوزد پرّ و بال دعوى مدحت نيارد طبع كاشى زآنكه نيست * بر قَدِ قَدرت قباى مدح اربابِ مقال ره بكنه پايهء قدرت چسان آرد خرد * اى كشيده دست قدرت پاى عقل اندر عقال 32 - امير حسينى « 3 » امير فخر السّادات سيّد ركن الدين حسين بن عالم بن حسن ( يا : ابو الحسن ؛ يا :

--> ( 1 ) - نقل از مجالس المؤمنين ( 2 ) - در اصل : بآل ( 3 ) - دربارهء امير حسينى رجوع شود به : -